|
سه شنبه 4 شهريور 1392برچسب:, :: 1:54 :: نويسنده : S
پسر دختر زیبایی رو دید شیفتش شد چند ساعتی توی خیابون باهم قدم
میزدند که یهو یه بنز گرون قیمت جلو پاشون ترمز زد دختر به پسر گفت: خوش گذشت ولی نمی تونمهمیشه پیاده راه برم خداحافظ.....دختر نشست توی ماشین راننده گفت: خانم ببخشید من راننده این اقا هستم لطفا پیاده شید ![]() ![]()
سه شنبه 31 مرداد 1392برچسب:, :: 1:50 :: نويسنده : S
یه دختر و پسر که روزی همدیگر را با تمام وجود دست داشتن ، بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن … دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد ..! پسر هم کاغذی را آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود …پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد ..دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه .. دختر قبل از این که نامه ی پسر را بخواند ، به اون گفت : دیگه از اون خسته شده ، دیگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده و الان پسر پیدا شده که بهتر از اونه ..! پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود ، با ناراحتی از ماشین پیاده شد………… در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مــُـرد .. دختر که با تمام وجود در حال گریه بود ، یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود! وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود ” اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم ” ![]()
سه شنبه 30 مرداد 1392برچسب:, :: 1:46 :: نويسنده : S
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه... مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 30 مرداد 1392برچسب:, :: 1:43 :: نويسنده : S
توی دنیا دوتا نا بینا میشناسم یکی تو که هیچ وقت عشقم رو ندیدی یکی من که کسی جز تو ندیدم… ![]() تصمیـمهایــ م، روزهـایــ م، زندگیــ م، دنیایـــ م،
همـ ه و همـ ه پــُر از غلـط اسـ ت...
تنهـا تــ و درسـ ت بـ ودی ...
و بعـد از تـ و انگـــار همـ ه چیـ ز غلـط اسـ ت!
![]()
سه شنبه 28 مرداد 1392برچسب:, :: 1:40 :: نويسنده : S
ڪاشـــــ فقط بوבـے وقتـے بغض مـےڪرבم! بغلم مـےڪرבـے و مـےگفتـے... ببینمـــــ چشمـــــاتو منـــــو نگاه کـטּ... اگه گریـ ـہ کنـے قهـــــر مـےڪنم میرمـــــا!! ![]()
سه شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 1:39 :: نويسنده : S
اینــــــــــــ شبـــــــــ ها تنهـــــــــــــا به این می اندیشمـــــــــ ![]() ![]() ![]() |